حال خوب

اوضاع و احوال خدا رو شکر خوبه ... 

کلی دلگرمی واسه ادامه ... 

دوسش دارم ... 

دارم وابسته اش میشم ... 

چیزی که ازش به شدت می ترسم ... 

اوضاع آروم تر

خب فعلا که خداروشکر مراحل طلاق داره خوب پیش میره ... 

یکمی حالم بهتره ... 

حال و حوصله ام برگشته ... 

بازم غر

تنهای تنها تو ساختمونم... 

دلم خیلی گرفته... 

 

ابی اسمون

انگاری گرد غم پاشیدن رو سر من و خانوادم...  هیچ چیزی برا شادی وجود نداره... 

افسردگی شدیدی گریبانمو گرفته و ول کنم نیس...  دلم میخاد مشت مشت قرص خواب بخورم و دایما بخابم ...

همه چی دارم جز شادی...  آخه چه مرگمه!!!

سلامتی 

یکی که دوسم داره 

خانواده 

امکانات 

پس چی میخام که شاد نیستم!!!  

اخه خسته شدم از مریضی ... متنفرم از مریضی... خسته شدم اینقد آدم مریض و افسرده دوروبرمو گرفته و کاری از من برنمیاد...  هرچی خودمو دور میکشم اما مث یه مرداب که بیشتر فرو بری توش بیشتر درگیرش میشم... 

دلم آبی آسمون و میخاد... 

توان من ؟؟؟

میتونم یا نمیتونم ؟؟؟ 

وقتی کنارشم آروم آرومم ... 

اما همین که ازش دور میشم دوباره عصبی . ناراحت . افسرده و گاهی پرخاشگر ... 

میخام همونی بشم که میخاد اما ...