چند شبه بیکارم و میرم وبلاگ گردی ...

بیشترشون از غم نوشتن ... هر کی یه نوعی دلش گرفته و غم داره ...

بعضی ها که کلا تو دنیای مجازی زندگی میکنن ... انگار آدم اینجان و چیزی به نام دنیای واقعی وجود نداره ...

خیلی ها تو همین دنیا عاشق شدن ... خیلی ها جدا شدن ... و خیلی ها منتظر معشوقن ...

وبلاگ های گروهی هم زیاده ... معمولا نوع عاشق و معشوقش که قربون صدقه هم می رن ... وقتی دنیای واقعی هست چرا اینجا ؟؟؟

بعضی ها هم مث منن ... میان می نویسن ولی تم همه نوشته ها یکسانه ...

اولین نفر کی بود کشف کرد که با نوشتن میشه تخلیه شد؟؟؟؟ خدایی عجب کشف خوبی کرد ...

یادم نمیره بچه تر بودم ... یه شب خیلی غصه دار بودم ... خیلی تو دلم غم بود ... اما کسی نبود که باهاش حرف بزنم ... مثلا داشتم مشقامو می نوشتم ... نشستم یه نامه واسه بابام نوشتم ... بعدش هم اینقد گریه کردم که رو دفتر و کتابام خوابم برد ... صبح بیدار شدم دیدم تو رختخواب خودمم ... اون روز اتفاق خاصی نیفتاد اما چند روز بعدش که داشتم با بابام حرف می زدم بهم گفت :"بابا جون تو که اینقد قدرت درکت بالاست بهم کمک کن تا بتونیم بار از رو دوش هم برداریم" ... از خجالت سرخ شدم ... بابا نامه منو خونده بود ... سرمو انداختم پایین از خجالت ...

این روزا خیلی خیلی خیلی بیشتر از خدا متشکرم که این زندگی راحت و به من هدیه کرده ... خیلی شاکرشم که کمکم میکنه ... که هیچ وقت تنهام نمی ذاره ... که همیشه کنارمه ... و ...

روزایی که غم دارم و بیدار میشم ... چشمم به نور خورشید که می افته از حس های بدی که دارم شرمم میشه ... میگم خدایا کمک کن فراموش کنم ... و دوباره میشم همون من همیشگی ...

اون روزی صبح به قول معروف از دنده چپ بلند شده بودم ... بدجور بداخلاق و چرت و پرت گو شده بودم ... خواهرم گفت تو چته امروز ؟ ... با یه خنده همراه گریه گفتم نمی دونم چمه ... می دونم باز لوس شدم ... می دونم که چرت زیاد میگم ... اما از دنده چپ بلند شدم ... برم بخوابم از دنده راست بلند شم شاید خوب شدم  بعدش همین جمله باعث خنده شد و فراموش کردم که بدخلقم ...

خواهرم میگه تو کلاس همه سراغت و میگیرن ... حس و حال و رفتن ندارم ... از بس شبا تا صبح بیدارم صبح تنبلیم میشه بیدار شم ... ولی تصمیم تصمیم تصمیم گرفتم فردا رو حتما برم ... روز اولش سخته بعدش طبیعی میشه ...

این هفته میخواستیم برم ددر ... اما ماشین بابا خراب شد ... و همه چیز کنسل شد ...

یه خبر بد و خنده دار دیگه ... کنکور قبول نشدم  البته شکی نبود که قبول نمیشم ... با اون رتبه درخشان مشهد روزانه زده بودم معلوم بود قبول نمیشم ... رفتم مشاوره گفت شهرستان روزانه قبول میشی ... ولی اصلا حس رفتن به یه جای دور و نداشتم ... یه بار دیگه هم ۴ سال دور بودم از مشهد خیلی سخت گذشت ... گفتم یا شانس یا اقبال اومد و قبول شدم ... نشدم هم به جهنم ...

امسال آخرین سال کنکوره ... باید تمام قوامو جمع کنم تا قبول شم ... و می دونم که میشم ...

 

 

یه باد خـــــنک (هو هو هوووو)

یه ماه پــر رنــــگ (هو هو )

یه شام خوش طعــم (هو هو هوووو)

یه ماچ محکــــم......

یه جای آروم و خلوت و ساکت     

کنار لــک لــــک ها لم میدیم تو ســــاحل

و قلعه میسازیم ما با شن و مـــــاسه    

همه چی خوبه، خوبه، خـــــــــــــــوبه

 یه زیلو زیرمــــــون چند تا ظرف با میوه تــــوش    

یه مـــاه مهـــربون نور میده به قـصــــمون

همه جا ســـوت و کـــور حالمونم خوبه خــوب     

تو هستی روبروم خـــاطره میشه مو به مــوش

 صدای مــــــوج دریـــــا میگه حــوله بردار     

برو تو آب شنا بکن تا خــود فـــــردا

تو دور من باش با تو مرده دردهــام    

با تو گــرمم حتی توی اوج ســـــــرمـــــــــــا

***

 موج زد خیس شدش تنت     

از هرچی دیسکو بهتره

کجا پیدا میشه شبیه ما    

زندگیه خوبم همینه ها

تا تو بزنی یه تنی به آب      

میام دنبالت مثل یه غریق نجات هه هه

روی سالحیم دوتاییمون تو یه کاپشنیم    

روم تو روی فانتزیت دو تا پیک دیوونه دستمون

چونکه میخوایم روی ماه بریم...

هـــی میگی خوبه باز بریز آخه هنوز مونده داغ بشی

***

 مست و دو چشم خیس دارم گریه میکنم     

ولی از خوشحالی ولی از خوشحالی

اشکو روی گونه هاش دارن هدیه میکنم    

ولی از خوشحالی ولی از خوشحــــــــالی

***

 یه آسمون پر ستاره       

من و تو و شب خودشه آره

یه آتیش و سیب زمینی روش      

تو هم از صداها میترسی........بیرون

هی بهم میگفتی همین بغل بشین     

لوس میکردی تا که نزدیکترم بشی

مثل فستیوال جرقه آتیش     

تا که بهت بگم ملکه مایی

مرغای آبیم دیگه خوابیدن     

چی بهتر از این که پیش باربیمم

سرش رو شونم و سرم رو سرش        

چه سوژه ی خوبیم واسه نقاشی

فقط یه تابلو و یه قلمو کمه...........