تصور من از شما ...
تا حالا به شخصیتی که از دوستای مجازیتون تو ذهنتون هست فک کردید ؟؟؟
خیلی وقتها میشه که این دوستای مجازی از خیلی اشخاص حقیقی بیشتر همراهیتون میکنه ...
دردودلتون و میشنوه ...
شاید باهاتون همدردی هم کنه ...
از دل شما خبر داره ...
دقت کردم هر کی تو نت میچره از سر تنهایی و بی کسیه ...
از اینکه تو دنیای حقیقی نتونسته خودشو تخلیه کنه اومده تو نت ...
حالا به روش هاش کاری ندارم اما خلاصه باعث شده اینجا براش بشه خونه دوم ...
امشب میخوام تصورم از شما رو بنویسم ...
اینکه در نظر من چه شکلیه هستین؟؟؟ چه روحیه ای دارین ؟؟؟
بیژن (مردی که شرمنده شد):
بیژن از اون آدمایی هستی که تر تمیز و شیگول میگولی ...
خیلی اتو کشیده ... منظم ...
سفید پوستی ...
همیشه هم ریش و سبیلا رو ۶ تیغه میکنی ![]()
تو نظرم همیشه لباسای روشن می پوشی ...
خیلی جنتلمن ...
روحیه خیلی لطیفی داری ...
تو برخوردت با مردم خیلی مراعات میکنی کسی دلش نشکنه ... ناراحت نشه ...
تو صحبت هات از الفاظ و کلمات قشنگ استفاده میکنی ...
شاید دستی هم در یه سازی داشته باشی ...
بهت ویولن میاد ... مث بیژن مرتضوی میشی ![]()
![]()
بدجوری عاشق بودی یا شایدم هستی ...
خاطرات گاهی باعث رنجش خیالت میشن ...
اما این رنجش و پریشونی رو به بقیه منتقل نمیکنی ...
نیلوفر (دستخط یک دختر):
یه دختر خانم خیلی خیلی نکته سنج ...
هر چیز کوچیکی سریع به چشمت میاد ...
خیلی تیز و تندی تو گرفتن سوتی بقیه ...
رو رفتار و اخلاق خیلی خیلی حساسی ...
از اخلاق دخترای این دور زمونه زیاد خوشت نمیاد ...
از اون تیپ دخترایی که کسی از جنس مخالف جرات نمیکنه بهت نزدیک بشه و خدای نکرده بهت جسارت کنه ...
دوستات گزینش شده هستن ...
هر کسی به دایره دوستیت راه نداره ...
شخصیت متکی به خود ... با اعتماد به نفس بالا ...
فک کنم از اون آدمای کم گوی و گزیده گوی هستی ...
فرزان (روزانه ها):
یه خانم قدبلند ... با صورت استخونی ... البته نه اون استخونی ها که تو ذوق بزنه ...
سفید پوست ...
خیلی ساده لباس می پوشی ...
اهل تجمل نیستی ...
تو دلت دوس داری به همه کمک کنی و نیت خیر داری اما گاهی روزگار نمیذاره تو کاری که دوس داری انجام بدی ...
زن صبوری هستی ...
زندگیتو با چنگ و دندون هم شده حفظ میکنی ...
البته زیاد اهل کوتاه اومدن تو دعواهای زن و شوهری نیستی ... هرچی شوهرت بگه تو هم جوابشو میدی ...
ضرب المثل مَن و نیم مَن هنوز تو رابطه تو وشوهرت به سرانجامی نرسیده ...
نیاز به یه مشاور یا دوست داری که بتونی فقط خودتو تخلیه کنی ... اون موقع خیلی خوب فکرت راه می افته و میتونی بهترین تصمیم و بگیری ...
زندگیت و شوهرت برات مهمه اما گاهی حرف و حدیث ها امونت و می بره ...
از حامد هم تصور دارم اما خب اون که دوستم نیس اینجا چیزی ازش بگم ![]()
سید مجتبی مومنی (اندرزنامه):
یه سید محجوب ...
زیاد از شخصیت من خوشت نمیاد ...
درنظرت من یه دختر لوسم که فقط میخوام با تو و نوشته هات لجبازی کنم ...
دوس داری ایمان و اسلام رو از نگاه خودت به بقیه نشون بدی و صد البته نگاهت هم باارزشه ...
از نظر من دل تو خیلی پاکه فقط تفاوت سلیقه ای داریم تو قبول دین و خدا و اسلام ...
از اون مسلمون نماها نیستی ...
ریش و سبیل داری ...
لباس رنگ روشن می پوشی ...
سربه زیری ...
شایدم شایدم گاهی یه تسبیح تو جیبت باشه ...
از لحاظ ظاهری یه چیزی تو مایه های شهاب حسینی تو فیلم دلشکسته ...
سیدرضا (آرزوی یک ترنس):
خب شما از اون تصویرهایی هستین که هنوز درست تو فکرم جای خودشو پیدا نکرده ...
گاهی خیلی می شناسمتون گاهی اصلا نمی شناسم ...
نمیتونم هماهنگی ایجاد کنم تو ذهنم ...
پس ترجیح میدم تا ثابت شدن تصورتون تو ذهنم چیزی ننویسم ...
حمیدرضا (مرد پنهان):
پسر باادب اما با یه کوچولو شیطنت ![]()
چپ و راست هم عکس شکم درب و داغونش و میذاره فک نمی کنه خانواده رفت و آمد میکنن ... محرمی نامحرمی ... ![]()
فک کنم تازگیا دوستاش بهش گفتن نیمرخ خوشگل تری همش عکس نیمرخ میذاره ![]()
ازت خوشم میاد حمیدرضا ...
در عین حال که سنگین رنگینی شیطنتت رو هم داری ...
اصلا گفتی تربیت بدنی من عاشقت شدم فک کنم ... وگرنه تو این حس خود حمیدرضا جایی نداره ![]()
![]()
اولین عکسی که ازت دیدم هنوز تو ذهنمه ...
تو اون عکس به نظر من شبیه حسام نواب صفوی بودی ... هرچند من از اون بدم میاد اما تو به نظرم خیلی جذاب اومدی ... (جوگیر نشی که با مخ میکوبونمت زمین هاااااا
)
از شکل و شمایل که حرفی نمونده چون عکست و دیدم ...
اخلاق و رفتار هم یه پسر موقر و متین به نظر میای
از اونا که سریع جو نمی گیرتشون ...
البته بدقول هم تشریف دارید ... هنوز وعده سرخرمنت یادمه ... ![]()
اسم با پرستیژی هم واسه وبلاگت انتخاب کردی البته اگه انتخاب خودت باشه ![]()
سارا (ما و خدایمان):
همیشه می خونمت اما اینکه کامنت نمیذارم به خاطر اینه که حرفی واسه گفتن ندارم ...
از نظر من تو یه دختر آرومی که شکایت هاتو میاری نت ...
شاید اینقد دلت پر شده از دوروبرت که کسی تو دنیای حقیقی برات نمونده که بخوای باهاش حرف بزنی ...
یه دختر آروم، محجوب، بسیار احساساتی، تنها ...
بین من و تو یه تفاوت عمده وجود داره ...
تو به همون زلالیه نوشته هاتی ...
نمی دونم شاید از نظر احساسی ضربه خوردی ... که امیدوارم این تصورم کاملا اشتباه باشه ...
I’on:
هر وقت می خونمت اون روی دیگه ذهنم بیدار میشه ...
نوشته های عجیبت و دوس دارم با اینکه خیلی هاش و فقط نگاه میکنم وشاید اصلا منظورتو نفهمم ...
یه شخصیت رک ...
در نظر من تو ایران زندگی نمی کنی ...
نگاهت به مطالب، وقایع و عکس ها خیلی خاصه ... چیزی که حتی ممکنه یه درصد به ذهن من نرسه ...
من و تو از ۲ دنیای کاملا متفاوت هستیم ...
عقاید و نظراتمون کاملا متفاوته ...
سید امیرعلی (تی اس طلایی):
"زز" ترین سیدی که تو عمرم دیدم ...
همش میخوای سربه سر من بذاری اما بدون کور خوندی نمیتونی حرص منو دربیاری ![]()
قالب وبلاگت میگه روحیه لطیفی داری ...
می دونم روبرو شدن با مشکلات برات سخته ... اما اینم میدونم تو خیلی قوی و سرتق هستی و تا به مقصودت نرسی از پا نمی شینی ... ![]()
به روحیه قویت تبریک میگم و برات از ته دلم سلامتی و رسیدن به آرزوهات و طلب می کنم ...
تو تصور من تو خیلی خوشگلی اما خوب می دونم این تصور اشتباهی بیش نیست ![]()
پس زیاد جوگیر نشو
با گفتن این جمله فقط خواستم تو رو برسونم به آسمون بعد با مخ بکوبونمت زمین ![]()
آخ چقد چسبید ![]()
مری جین (یادداشت های یک دهه شصتی):
خودت تصورت رو با اسمت تو ذهنم گذاشتی ...
تو ذهن من دقیقا شبیه بازیگری هستی که نقش مری جین و بازی کرد ... البته از لحاظ ظاهر ...
اخلاقت هنوز دستم نیومده ...
نمی دونم چرا حس میکنم یه خرده کوچولو تپلی ...
دختر مستقلی به نظر می رسی ...
واسه خودت زندگی میکنی و نمیذاری کسی دخالت بیجا تو زندگیت داشته باشه ...
تو هم دایره دوستات تعریف شده ست ...
یکی بود ... هنوزم هست (یک مشت خاک):
یه دختر با قدی تقریبا ۱۶۰ سانت ... ریزه میزه ... با اخلاقای خاص خودت که کسی جز من نمی تونه درکت کنه چون منم اسیر همچین اخلاقایی هستم ![]()
در مورد تو شک دارم چیزی بنویسم ... پس تا از خودت اجازه نگرفتم چیز بیشتری نمی نویسم ...
مهدی یار (ایالت خودمختار روانی ها):
خب رسیدیم به پیرمرد سپیدموی خوشگل و خوشتیپ و ناز و مامانی و ماه خودمون
مهدی یار مدیونی اگه حتی یه درصد فک کنی اینا پاچه خواریه واسه دلارا ![]()
با عکسی که از دستت گذاشتی کلا تمام تصورات منو بهم ریختی ...
مجبورم یه تصویر تازه بسازم تو ذهنم ازت ...
اینقد لاغر نمی دونستم ...
تصویر تازه ام میگه تو لاغر و قدبلند هستی ...
ابروهات و چشمات بهم نزدیکه ...
ابروهات تمیز و پر و کشیدست ...
همیشه فک میکردم از اون ۶ تیغه ها هستی ... اما تصویری که گذاشتی میگه ریش میذاری ...
نوشته هات و دوست دارم ...
هر روز تا به وبلاگت سر نزنم روزم شب نمیشه
بازم میگم مدیونی فکر بد کنی ![]()
از اون بی کله ها هستی ...
زبان سرخ و سر سبز منظورمه ...
بعضی جاها خیلی بی پروا می نویسی ... و محفل ها و صحبت های پسرونه رو میاری تو وبلاگت ... واسه خندیدن یه نفره به شما پسرا خیلی خوبه ![]()
در کل بخوام بگم قلمت جذابه ...
ولی دمت گرم با اون ۱۰ هزارپله ... یعنی کیف کردم ... حال کردم ... دمت گرم ... گفتم پله آخری ممکنه حضرت عزرائیل و زیارت کنی ... ولی تو مثل زنده ی دود از کنده بلند میشه هستی ![]()
ولی دقیقا نفهمیدم تو کجایی هستی ...
احتمالا ساکن استان فارس باشی ...
به هر حال پیرمرد روسفیدمون کردی خدا رو سفیدت کنه ... هنوز تو جو اون پله هام به خدا ...
زهرا (سالاد مغز بایه عالمه سس سفید احساس):
هنوز زیاد با هم آشنا نشدیم
یک فنجان عطر لب های تو (سامیه):
وبلاگت شعرهایی داره که قلب منو اندوهگین میکنه ...
میخونمت اما ...
تابان (برای روزگار فراموشی ام):
نوشته هات قشنگه دوست عزیز
معلومه شخصیت صمیمی و نازنینی داری ... از اونا که دلشون و رو میکنن ...
تازه با هم و نوشته های هم آشنا شدیم و این تنها جمله ای هست که میتونم مطمئن دربارت بگم ...
صفورا (تجربیات من):
حالا کی جرات داره در مقابل خانم معلم حرف بزنه ![]()
میگم خانم معلم فقط یاد یه معلم تو دلم روشن میشه ... تنها معلمی که از دوران دبستان تو خاطرم مونده ... خانم عرفانی معلم کلاس چهارم و پنجم دبستانم ...
امیدوارم شما هم از اون معلمهایی باشید که خاطرتون همیشه تو ذهن بچه های کلاستون می مونه ... که به جرات می تونم بگم تا ۹۰٪ از همون ها هستید ...
امید (کافه بارون):
تا وبلاگت و دوباره راه نندازی هیچی ازت نمیگم ![]()
...
امید خان اینقد شاخ و شونه کشیدی که منو با ترس و لرز مجبور کردی بنویسم ... نفرینت کنم؟؟؟ ![]()
خب امید امید امید ![]()
شلخته که شلخته ای ... اینو از عکسی که ازت دیدم میگم ...
منظورم یه جور شلختگی ظاهری ...
البته بگم یه کوچولو شبیه منه شلختگی ظاهرت ...
اما دنیای درونت یه جورایی شبیه خودمه ...
برات تعریف میکنم ببین درسته یا نه ...
نمی دونم چه جور توضیح بدم ... سخته آدم دنیای خودش و ترسیم کنه و بنویسه ... دنیایی که دوس نداری کسی ازش باخبر بشه ... چون مال خودته ...
پس تو ادامه مطلب برات می نویسم رمزش و هم برات می فرستم بخون و نتیجه رو اعلام کن ...
آریا (سکوتم از رضایت نیست):
خب مشخصه از اون تیپ آدمهایی هستی که در مورد یه مطلب تحقیق و تفحص میکنند و بعد انجامش میدن ...
از اونا آدمای بسیار محتاط ...
این خیلی خوبه ...
مطمئنا تو زندگیت موفق خواهی شد ...
جالبه این همه تو وبلاگت پلاسم اما نمی تونم ظاهر و قیافتو تصور کنم ... برا خودم جای تعجب داره ...
تنها همینی که گفتم از اخلاق و خلق و خوت دستم اومده ... شاید به خاطر مطالب وبلاگته که اینقد حواسم پرت خوندن و مطالب و عکس ها هست که دیگه جایی برای شناسایی از شخصیتت برام باقی نمی مونه ... آخه خودتم مطلب خاصی از خودت نمی نویسی شایدم یکی از دلایل ناشناخته موندنت برام همین باشه ...
متحرک (نوشته های یك مرد متاهل زنده):
نمی دونم چی بگم ... اصلا به خودم حقی نمیدم که راجع به حرفها و نوشته هات اظهارنظر کنم ... چون در موقعیتت نیستم ...
تو نظرم یه مرد خوش هیکل و جذاب میای ...
عاقل و بالغ به نظر می رسی ...
اظهارنظرهایی که در مورد بقیه چیزها میکنی در نظر من حکایت از روحیه شیطونت داره ... یه شیطنت مهار شده ... یا چیزی شبیه به این ...
همیشه به نظر من مردهای متاهل فارغ از دنیا به نظر می رسیدند اما آشنایی با وبلاگت این تصور و از ذهن من دور کرد ...
شیخ بهنام (دل نوشته های ما چند نفر):
تو رو که دیدم می دونم چه شکلی هستی ...
اما اخلاق و رفتار ...
میگن آدمای گنده دل مهربونی دارن و این در مورد تو هم صدق میکنه ...
همه میگن تو حیله گری در این که شکی نیست اما به نظر من در عین حیله گری شخصیت خیلی ساده ای هم داری ...
بدی تو اینه که همیشه خلاصه حرف میزنی ... این خلاصه گویی خیلی هم خوب نیست ... خیلی وقتا با حرفات آدم دچار شک و تردید میشه ...
من یکی خیلی وقتا اصلا منظورت و از حرفات نمی فهمم و از کشمکش خسته میشم و کلا بیخیالش میشم ...
بامزه هستی ...
شوخی هات با نمکه خوشم میاد ...
برعکس اون هیکل گنده ات بعضی وقتا مث نی نی ها می مونی از نظر من ... اونم یه نی نی کچل
معلومه جی اف هم زیاد داری حیله گر ... ماشاالله مخاطب خاص یه دونه، دو دونه، سه دونه نیست ![]()
دردانه خدا (کافه دلتنگی):
چی بگم ازت ؟؟؟![]()
از خودت که چیزی نمی نویسی ... همه وبلاگت شعر و متن ادبیه ... منم که زیاد با اینجور مطالب سازگار نیستم ![]()
تو به من و شخصیتم شک داری ... این منو آزار میده ... برا همون سعی میکنم دیگه زیاد دوروبرت نپلکم ...
ولی کلا خوش خنده ای
اینا از غلت زدن و خندیدنات فهمیدم ... اینجوری میخندی همیشه =))
حامد:
هر کاری میکنم نمی تونم تو رو بدون شکم تصور کنم ...
البته نه از اون شکم بیریخت ها ... از اونا که لازمه جبروت داشتنه ![]()
سبیل داری اینو می دونم ...
کلا درشت هیکلی ...
تیپ اسپرت و رسمی هر دو رو داری ...
البته تیپ اسپرتت خیلی سنگین رنگینه ...
ولی هر کاری میکنم نمی تونم تو رو با صندل تابستونی تصور کنم ![]()
خیلی هم خوش خنده ای ...
عقلت بر احساست غلبه داره ...
توداری ...
گوش خوبی برا دردودل بقیه هستی و صد البته راهنمای خوبی هم هستی ...
بدی های زندگیتو بتونی عوض میکنی وگرنه هر جور هست طی میکنی اهل شکایت نیستی ... این یه ویژگی منحصربه فرده ...
بابای مهربونی هستی ...
شوهر دلسوزی هم هستی ...
حد و حدود خودتو همیشه رعایت میکنی ...
اصلا جو نمی گیرتت ... ![]()
میشه گفت از اون دوستای نایاب هستی ... از اونا که خیلی خیلی کم هستن ...
واقعا به دوستات حسودیم میشه ... کاش منم یه دوست مث تو داشتم تو عالم واقعیت البته از جنس دخترونه
کسی که بشه بهش کاملا اعتماد کرد ...
پایه گردش و تفریحات دوستانه هستی ...
اعتقادت به خدا یه نوع خاصه از اونا که من همیشه دوس دارم باشم ...
همه چی رو خوب حلاجی میکنی بعد نتیجه میگیری و عمل میکنی و این خیلی عالیه ...
در کل آدم قابل اعتمادی هستی ...
اما در آخر نصفش چاخان بود خخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ![]()
امیوارم کسی با گفتن این حرفا از دستم ناراحت نشه ...
اینا فقط تصوراتم بود که مطمئناً ممکنه زیاد هم درست نباشه ...
+ حمیدرضا، سیدامیرعلی، شیخ و مهدی یار که سراغ از پست جدید می گرفتید به خدا خیلی تلاش کردم که یه پست درست درمون بذارم اما تمرکز فکری درستی ندارم واسه نوشتن ... همین پستم یک هفته طول کشید تا تونستم تمومش کنم ...
+ مهدی یار ببخشید باز زیادی شیرینی زبونی کردم ... تو فقط تیکه مخصوص خودت و بخون که خسته نشی
+ دقت کردم بعضی جاها مث فالگیرا نوشتم ![]()
من نه عارفم نه صوفی