+18
این مطلب ممکنه به مذاق بعضی خوش نیاد ... پس از همین الان میگم لطفا نخونید ...
...
امشب رفتم برا خرید سیسمونی ...
چقد حس خوبیه لباس بچه خریدن ... چه حس خوبیه با کلی لوازم نی نی بودن ... آه کی بشه نی نی خودم بیاد براش بخرم ...
هر چی میبینم دلم میخواد واسه هانیه هم بخرم ... ![]()
اما سخته تنهایی مسئولیت به دوش کشیدن ... صبر زیادی میخواد ...
گاهی احساس میکنم دیگه کم آوردم ... دیگه نمیتونم ادامه بدم ... اما باز می بینم باید برم ادامه راه رو ...
تنها بودن از تنهایی مسئولیت به دوش کشیدن سخت تره ...
احساس یک تنها رو فقط یک تنهای دیگه میتونه درک کنه ...
وقتی نیاز داری به یکی که کنارت باشه ...
که تو خوشی ها و ناخوشی هات شریکش کنی ...
که وقتی دلت گرفته باهاش حرف بزنی ...
که وقتی دلت میخواد بری بیرون واسه دَدَر باهات همراه شه ...
که وقتی دلت میخواد بزنی تو فست فودها تنها نباشی و بخوری و بخندی ...
که وقتی همه با یارشون هستن تو هم با یکی باشی ...
که تو خلوت خودتون براش ... بیای ... که از سروکولش بالا بری ...
اما وقتی جای خالیشو می بینی انگاری به اندازه یه کوه غم می ذارن روی دلت ... اینقد هوای دلت سنگین و خفه میشه که نفست بالا نمیاد ...
همیشه تو وبلاگا میخوندم که دختر و پسرا ناراحتن از دست دیگرانی که دست تو دست هم تو خیابون راه میرن و خندم میگرفت به این حسادتشون ...
امشب دل خودم حسودی کرد به یه جفت دختر و پسر تو خیابون ...
میدونم این حرفا رو نباید از من شنید ... نباید تو وبلاگ من دید ...
اما منم یه دخترم با احساسات دخترانه که دوس دارم بعضی هاشون رو بریزم بیرون ... که خودمو خلاص کنم ازشون ...
آه که دلم گرفته از این شرایط ...
...
دیشب رفته بودیم عروسی ...
فامیل دور بود و من زیاد نمی شناختمشون ...
اما کلی قیافه جدید دیدم و کلی ایده گرفتم برا شیطونی کردن ...
اینکه میگم شیطونی از نوع خاصش هست نه برا تو کوچه خیابون ...
من عاشق اینجور شیطنت هام ...
اصلا ذات من اینجور خلق شده ...
نمیتونم آروم بگیرم سرجام ...
اگه آروم هم باشم موقتیه مطمئنا ...
یهو ممکنه فوران کنه آتشفشان درونم ...
...
خیلی لاغر شدم ...
تمام لباس هام برام گشاد شدن ...
چند شب پیش تو عروسی وقتی می رقصیدم ... اومدم نشستم خانم داداششم گفت چقد لاغر شدی ... آب شدی بسه دیگه لاغر نکن خودتو ...
اما من دیگه رژیم ندارم ... نمیدونم چرا داره هی بدنم تحلیل میره ...
۲ سال پیش یه کیست یا غده چربی داشتم که برداشتمش ...
پارسال دوباره دقیقا همون جای قبلی دراومد ... دوباره برداشتمش ...
دکتر گفت مهم نیس ... نیاز به آسیب شناسی نداره ...
الان بعد از ۹ ماه برداشتنش دوباره احساس میکنم جاش میسوزه ... حس میکنم دوباره دراومده ...
در حال حاضر اصلا حس ندارم برم دنبالش ببینم چیه بالاخره ... آخرش یا اون از رو میره یا من ...
...
تمام شیطونی های که خریده بودم و کنج کمدم خاک میخورد رو بخشیدم به دیگران ...
لااقل بقیه ازش استفاده کنن ...
...
هانیه مث خودم بار اومده ... مامانم میگه مث خودت لوسش کردی ... آخه چرا به من میگن لوس من که لوس نیستم ![]()
امروز آهنگ گذاشته بودم از کنار تخت گرفته بود و داشت برا خودش قدم میزد ... یهو لبه تخت و ول کرد و چند قدم تنهایی راه رفت ... شوق آهنگ به کجا کشونده دختر کوشولوی منو
بدجوری اهل رقص و آهنگ شده ![]()
...
میگم چرا نسل مردهای حاضر کوتاه تر از زن ها شده ؟؟؟ امشب تو خیابون دقت کردم خیلی این مورد زیاده ...
...
+ چرا همیشه گرگ ها در کمین بره ها هستند؟؟؟
+ چرا من نمی تونم خودمو عوض کنم ؟؟؟
+ چرا غم دوره ایه ؟؟؟
+ چرا حکمت کار خدا رو ما نمی تونیم دریابیم ؟؟؟
+ چرا باید همیشه از جایی بخوری که فکرشو نمیکنی ؟؟؟
+ چرا باید دقیقا از چیزهایی که دوس داری دور بمونی ؟؟؟
+ چرا ؟ چرا ؟ چرا ؟ ...
...
هوای مشهد بس ناجوانمردانه دو نفره شده ...
آهنگ وبلاگ "بيا عاشقم كن" با صداي بنيامين بهادري

من نه عارفم نه صوفی