بای بای

 

من که رفتم ...

 

خواسته

 

دلم نه عشق میخواهد

نه دروغهای قشنگ

نه ادعاهای بزرگ

نه بزرگهای پر ادعا........

دلم یک فنجان قهوه داغ میخواهد

و یک دوست که بشود با او حرف زد...

 

یه شعر قشنگ

 

من دیگه خسته شدم بس که چشام بارونیه

پس دلم تا کی هوای غصه رو مهمونیه

من دیگه بسه برام تحمل این همه غم 

بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم

دیگه فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی

واسه عشقای تو خالی، ساده مردن واسه چی

نمیخوام چوب حراجی رو به این قلبم بزنم

نمی خوام اون نام بی مهری بیفته گردنم

نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم

وایستا دنیا وایستا دنیا من می خوام پیاده شم

این همه چرخیدی و چرخوندی آخرش چی شد

اون کلید شانس باطل بگو قسمت کی شد

همه درویش همه عارف جای زهرا پس کجاست ؟

این همه طلسم جای خوش رویا کجاست

نمی خوام دربه در پیچ و خم این جاده شم

واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم

یا یه موجود کم و خالی و پر افاده شم

وایستا دنیا وایستا دنیا من می خوام پیاده شم

 

حال من

 

امروز دوشنبه ست. صبح بعد از کلاس حدود ساعت 11 رسیدم خونه ، اول یه خرده به خودم رسیدم و انواع نوشیدنی هایی که می تونستم و خوردم بعدش یه خرده درس خوندم و حدود ساعت 1 یه کوچولو خوابیدم. بعد ناهار دیدم گوشیم اس ام اس اومده وقتی باز کردم شوکه شدم یه خبر خیلی بد بود ... بابای دوستم فوت کرده بود ... حالم دگرگون شد باورم نمی شد همین چند رور پیش بهش آدرس دکتر دادم، دیروز بهم اس داده بود که براش دعا کن ...

فردا باید برم مراسم ختم ... موندم چه جوری باهاش روبرو شم ... خدا خودش بهش صبر بده ... واقعا مرگ هیچ وقت خبر نمی کنه ... امروز خواهرم رفته بود مراسم ختم یکی از اقوام شوهرش ... بنده خدا 1 روز بعد از مراسم عروسی پسرش میره کوه برا تفریح ... معلوم نیست چی میشه که از کوه پرت میشه پایین و مرگ مغزی میشه ... نمی دونم اعضاش و اهدا کردند یا نه اما امروز مراسم ختمش بود ...

چقدر شادی و غم بهم نزدیکند ... امروز عروسی و شادی و فردا مرگ و غم و ناراحتی ... خدایا خودت همه رو عاقبت بخیر کن

واقعا خیلی خوبه که آدم از آینده خودش خبر نداره ... این یه نعمت خیلی بزرگه

روزای آروم و خوبی رو گذروندم خدایا ممنونم ازت ... خیلی بهم قوت قلب دادی ... نمی دونم اگه تو رو نداشتم چی می شد ... تو غفار الذنوبی و این صفت فقط شایسته خودته ...

چند روز پیش فهمیدم که دوستی که از چشام بیشتر بهش اعتماد داشتم یه دروغ خیلی بزرگ بهم گفته بود ... هضمش خیلی سخت بود ... اینکه به یکی خیلی اطمینان داشته باشی بعدش بفهمی اون تمام مدتی که با تو دوست بوده دروغ می گفته ... دوستام بهم میگفتن تو خیلی ساده دلی و اینبار به حقیقت به این حرفشون ایمان آوردم ... نمیگم من خیلی راست و حسینی هستم اما لااقل سعی میکنم دروغ نگم ... وقتی مجبور میشم چیزی رو از کسی مخفی کنم احساس انزجار بهم دست میده ... اینکه مجبورم نگم ... بعضی وقتا مجبور میشم یه چیزایی رو از خانواده ام مخفی کنم و انجام این کار برام عذاب آوره ... چنان از خودم بدم میاد که تا چند روزی حالم دست خودم نیس و گوشه گیر میشم ... همش بهانه گیری میکنم ... خدایا کمکم کن تا از این حس نجات پیدا کنم ... تنها امیدم تویی یا ستارالعیوب ...

حدود یه ماه و نیمی میشه میرم کلاس ... خیلی خوبه ... یه دوستی پیدا کردم اونجا خیلی جالبه حرفاش ... مثلا چن وقتی نمی اومد کلاس ... دیروز اومده ازش می پرسم کجایی کم پیدایی ... میگه شوهرم نمی ذاره بیام ... می پرسم برا چی نمی ذاره ؟ مگه از اول بااطلاع و اجازه از اون نیومدی ؟ ... میگه چرا با اطلاع خودش بود اما الان نمی ذاره ... وقتی پی حرفشو گرفتم خیلی خندم گرفته بود از خودخواهی این جنس ذکور ... بهش گفته از وقتی میری کلاس خیلی به خودت می رسی من خوشم نمیاد ... واقعا که ... مردها خیلی حسودن ... با اون هیکلشون خجالت نمی کشن والله ... منم شیطنتم گل کرد و با شوخی یه خرده قلقلکش دادم که اصلا به حرفش نکنی هاااا بذار حرص بخوره ... ولی بعدش گفتم نکنه باور کنه حرف منو بره با شوهرش بحث کنه ... و حرفمو پس گرفتم و گفتم هر کاری میکنین با رضایت هم انجام بدین ... این حرف واقعا عقیده خودمه ... اگه با رضایت هم هر کاری رو انجام بدن به مشکل هم نمی خورن ... ولی منم اگه جای شوهره بودم شاید حسودیم میشد ... آخه ناخودآگاه آدم تو این محیط و جو بیشتر به خودش میرسه ... اصلا آدم میره که به خودش برسه ... به قر و غمزه خودش برسه ... احساس زن بودن و تو خودش تقویت کنه ... روحیه من یکی که از این رو به اون رو شده ... همش در حال ... هستم ...

وای که نوشتن چقد آرام بخشه ... احساس غصه ای که به خاطر دوستم داشتم یه کم تسکین پیدا کرده ...

جالبه اولین مطلبی که تو این وبلاگ زدم هم از دروغ یه دوست نالان بودم ... واقعا که ساده دلم ...

این وبلاگ شده دفتر خاطرات من ... دفتری که کسی از آشناها نمی تونه بهش دسترسی پیدا کنه ... هر چی تو دلم باشه می نویسم و با اینکار آروم می شم ... سالها می مونه بدون اینکه دست کسی بهش برسه ...

تب تند تنم یه تابستون، تو رگام اینو بخوون

دارم عاشق میشم عاشق

قلب من زلزله بارون، منه آروم چی شده که گمم گنگ و پریشون

دارم عاشق میشم عاشق

یه چیزه تازه مهمون می گرده تو حسم که مث حس بلوغه

چه جوری بگم چیه اون

نکنه وسوسه باشه شده با سادگیم همخون

مث سیب سرخ حوا شد از وسوسه اش پشیمون

پر دلشوره شدم پر تشویش، همه تنم آتیش

انگار عاشق شدم عاشق

نکنه یه روزی پنهون توی جلدم اومده روح شیطونی شیطون

انگار عاشق شدم عاشق

 

...

 

 

 

این منم


سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

پرم از حس های خوب و قشنگ ...

حیفم اومد حالا که اومدم نت نیام و تو وبلاگم ننویسم این همه قشنگی رو ...

زندگیم داره خیلی قشنگ می شه ...

داره از خوده خودم خیلی خوشم میاد ...

خدا رو شکر تا حالا که سال جدید برام پر از خوبی بوده ... البته مشکل که همیشه هست اما من شدم ... دیگه ...

شکاف بینمون داره پر میشه و من خیلی خوشحالم از این قضیه ... گره می زنم تا هی بهم نزدیک تر بشیم ... هر روز یه گره جدید ...

دارم به آرزوهام نزدیک میشم ...

خدایاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مرسی از این نعمت های خوبی که بهم دادی ... جیگر خودمی دوستت دارم

راستی آقای اینجانب قابل شما رو نداشت ... هر چند کاری بود که در حد توانم برات یا بهتر بگم برا دل خودم انجام دادم ... همیشه برات دعا می کنم تو هم منو یادت نره 


فعلا بوس بوس بوس تا خبرهای خوب بعدی که براتون میارم

 

این شعر و می خواستم قبل عید بذارم ولی بنا به دلایلی قسمت نشد...

تو جاده تو کویر هر بار با شنیدن این شعر اشکام می ریخت نمی دونم چه حس غریبیه که به این شعر پیدا کردم ... شاید خیلی مسخره به نظر برسه اما دل من به یاد بزرگی می افته که خودمو در مقابلش خیلی خیلی کوچیک می بینم ...

با تمام احساسات قشنگم این شعر و تقدیم می کنم به ساحت مبارکش    

 

هفت سین خالی از یه سین دیوان حافظ تو بغل

تا که تو از راه نرسی نه شعر می خونم نه غزل 

تو باید از راه برسی به مرز و بوم این دیار

تا از حضورت حس کنم رسیده عطر نو بهار

روزی که از راه برسی زمستون از پا در میاد

هفت سین خالی از یه سین سایه دستات و می خواد

تن پوش تازه بر تن و گم شدنم تو آینه

وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز منه

دلم ازت جدا نشد نفس تو رو نفس کشید

یه سال از این دوری گذشت قصه به آخر نرسید

به آرزوی دیدنت هفته به هفته نو شدم

جمله باز می بینمش وعده من شد به خودم

تو داری از راه می رسی زمستون از پا درمیاد 

هفت سین خالی از یه سین سایه دستات و میخواد

 

یا صاحب الزمان ادرکنی