آرامش

زندگیم شده پر استرس ... 

از روزی که روم چاقو کشیدن حالم خرابه و هیچ جوری آروم نمیشم ... 

از صبح که بیدار میشم تا شب که میخابم لحظه ای آروم نیستم ... 

جز دیشب ... 

خواب دیدم ... 

تو خوابم آرامش محض اومد سراغم ... 

اما صبح که بیدار شدم از شدت دلتنگی دلم همش آهنگ میخاد ... 

دلم تنگ میشه هر لحظه ... 

  

جای پارک شتر

یه کم نگرانم ... البته خیلی بیشتر از یه کم 

شتریه که در خونه همه میخابه اما خب در خونه من مث اینکه جاپارکش زیاد مهیا نیس ... خیلی پارک کردنش داره طول میکشه

بی پولی

تو دلم آشوبه...  حال روحی درستی ندارم...  نمیدونم آخرش قراره چه اتفاقی بیفته... 

شنبه روزپدره اما من پول ندارم برا خرید کادو...  و از این بابت خیلی ناراحتم...  

تشییع عزیز

صبح رفتم تشییع جنازه...  وقتی جنازه رو بردن حرم، من و مامانم رفتیم زیارت اهل قبور... 

نزدیک نیم ساعت زودتر اومدیم قطعه تازه متوفی ها... سه نفر و آوردن که غریب بودن تو این شهر...  برای دو نفرشون کسی نبود که حتی براشون گریه کنن... 

یکی از اون سه نفر یه بچه تقریبا یک ساله بود...  مامان و باباش فقط همراه جنازه اومدن...  رفتیم پشت سرش نماز خوندیم...  دلم آتیش گرفت موقع دفن...  بابا و مامانش تنها...  ایرانی هم نبودند...  مامانش بی صدا فقط اشکهاش میریخت...  نتونستم خودمو کنترل کنم و منم همراه مادرش زار میزدم...  خیلی عصبی شدم...  یه مشت از خاک بچه شون و با خودشون برداشتند...  صحنه خیلی غریبی بود... 

هنوز سردرد دارم از صبح... یه لحظه از فکرم بیرون نمیرن... 

یعنی الان اون زن و شوهر تو چه حالین؟؟؟ خدا صبرشون بده...  

دیروز

دیروز روز خیلی بدی بود...  از یه طرف دعواها و اعصاب خردی ها... دست آخرم خبر تصادف و فوت یه جوون... 

دلم میخاست زودتر صبح بشه... خوابم نمیبرد...  اینقد اینستا گردی کردم تا گوشی به دست خوابم برد 

اتفاق غیرمنتظره

امروز اتفاقی غیرمنتظره واسم افتاد که باعث شد من چشم گوش بسته مجبور شم کمی از قانونهای مملکت رو بخونم و به ذهنم بسپارم... 

سعی میکنم بیشتر توجه کنم به اتفاقهای اطرافم...