انگاری گرد غم پاشیدن رو سر من و خانوادم...  هیچ چیزی برا شادی وجود نداره... 

افسردگی شدیدی گریبانمو گرفته و ول کنم نیس...  دلم میخاد مشت مشت قرص خواب بخورم و دایما بخابم ...

همه چی دارم جز شادی...  آخه چه مرگمه!!!

سلامتی 

یکی که دوسم داره 

خانواده 

امکانات 

پس چی میخام که شاد نیستم!!!  

اخه خسته شدم از مریضی ... متنفرم از مریضی... خسته شدم اینقد آدم مریض و افسرده دوروبرمو گرفته و کاری از من برنمیاد...  هرچی خودمو دور میکشم اما مث یه مرداب که بیشتر فرو بری توش بیشتر درگیرش میشم... 

دلم آبی آسمون و میخاد...