صبح رفتم تشییع جنازه...  وقتی جنازه رو بردن حرم، من و مامانم رفتیم زیارت اهل قبور... 

نزدیک نیم ساعت زودتر اومدیم قطعه تازه متوفی ها... سه نفر و آوردن که غریب بودن تو این شهر...  برای دو نفرشون کسی نبود که حتی براشون گریه کنن... 

یکی از اون سه نفر یه بچه تقریبا یک ساله بود...  مامان و باباش فقط همراه جنازه اومدن...  رفتیم پشت سرش نماز خوندیم...  دلم آتیش گرفت موقع دفن...  بابا و مامانش تنها...  ایرانی هم نبودند...  مامانش بی صدا فقط اشکهاش میریخت...  نتونستم خودمو کنترل کنم و منم همراه مادرش زار میزدم...  خیلی عصبی شدم...  یه مشت از خاک بچه شون و با خودشون برداشتند...  صحنه خیلی غریبی بود... 

هنوز سردرد دارم از صبح... یه لحظه از فکرم بیرون نمیرن... 

یعنی الان اون زن و شوهر تو چه حالین؟؟؟ خدا صبرشون بده...