این شعر و می خواستم قبل عید بذارم ولی بنا به دلایلی قسمت نشد...

تو جاده تو کویر هر بار با شنیدن این شعر اشکام می ریخت نمی دونم چه حس غریبیه که به این شعر پیدا کردم ... شاید خیلی مسخره به نظر برسه اما دل من به یاد بزرگی می افته که خودمو در مقابلش خیلی خیلی کوچیک می بینم ...

با تمام احساسات قشنگم این شعر و تقدیم می کنم به ساحت مبارکش    

 

هفت سین خالی از یه سین دیوان حافظ تو بغل

تا که تو از راه نرسی نه شعر می خونم نه غزل 

تو باید از راه برسی به مرز و بوم این دیار

تا از حضورت حس کنم رسیده عطر نو بهار

روزی که از راه برسی زمستون از پا در میاد

هفت سین خالی از یه سین سایه دستات و می خواد

تن پوش تازه بر تن و گم شدنم تو آینه

وقتی که تو کنارمی هر روز نوروز منه

دلم ازت جدا نشد نفس تو رو نفس کشید

یه سال از این دوری گذشت قصه به آخر نرسید

به آرزوی دیدنت هفته به هفته نو شدم

جمله باز می بینمش وعده من شد به خودم

تو داری از راه می رسی زمستون از پا درمیاد 

هفت سین خالی از یه سین سایه دستات و میخواد

 

یا صاحب الزمان ادرکنی