صدای خروپف هات میاد... 

بازم تو دلگرمم کردی به بودن ...

به اینکه ادامه بدم این راهو... 

هفته پیش وقتی اون خبر بد و بهم دادن پیش همه تونستم خودمو نگه دارم و گریه نکنم اما تا صدای تو رو شنیدم که گفتی چی شد!  دیگه نتونستم خودمو کنترل کنم و گریه کردم... 

تو چه باوقار سعی کردی آرومم کنی... 

و من چقد دلم شکسته بود... 

تمام مسیر برگشت فکر میکردم... 

بابا زنگ زد... 

مامان زنگ زد... 

و تو دوباره زنگ زدی تا بفهمی حالم بهتر شده یا نه... 

نمیدونم چرا لحظه ای فک نکردم ممکنه تو هم از این خبر غصه دار شده باشی... 

چقدر خودخواهانه گریه میکردم... 

فردا میشه یک هفته... 

و چه یک هفته طولانی! ...

هنوز هیچی معلوم نیس... 

...